اهورا یعنی وجود مطلق و هستی بخش
نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت
۱۱ آذر ۸۸ رفتیم کیش دو رزو شو که بیشتر لب ساحل بودیم و تو در حتال آب بازی و شن بازی وای که چه حالی میکردی انقدر اونجا بهت خوش گذشت و بازی گوشی میکردی که وقتی برمیگشتین هتل رئی تخت از خستگی غش میکردی .
تو بازار ها هم واست ماشین کرایه میکردیم اما امان از وقتی مه خسته میشدی فقط بغل من یا کول بابایی البته این عادت همیشته شما اصلا عادت نداری ۲ قدم راه بری قربونت برم فورا میگی ماما خستم نمیتونم راه برم
رفتین جت اسکی و تو کنار ساحل موندی پیش دوست باب و پسرشون که اسمش امیر حسین بود و تو همش بهش میگفتی دانیال.
عشق آسانسورم که داری و همش میخوای دکمه ها رو خودت بزنی . هر نی نی هم که گیر میاوردی میگفتی بیا عکس بندازیم .





نوشته شده توسط مامان صفورا در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ساعت 7:0 موضوع | لینک ثابت
توضیح نداره که ......

نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
اینم یه نمونه از شیطونیهات وقتی من لباسارو میبرم رو طناب پهن کنم فوری بعدش میگی بشینم تو سبد منو بذار بالا بعد من یه نگاه بهت میکنم میگی ای شیطون بلا

نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
این جا هم که داری ابس سواری میکنی و همش میگی پچکو پچکو.عاشق اسب سواری هستی فکر کنم بزرگ شی یه سوار کار حرفه ای بشی جالب اینه موقع اسب سواری منو بابایی هم میخوای سوار اسبت کنی و موقع غذا خوردن هم همیشه به فکر اسبت هستی

نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت
وقتی یه جنذ روزی مجبور بودم ظهرا ببرمت مهدکودک میگفتی ماما نریم متوکر نی نیها لالا کردن.
وقتی هوس میکنی بری آلبوماتو نگاه کنی و کشوتو خالی کنی و بشینی توش میگی ماما کشورو باز کن میخوام آبونا رو اگاه کنم بعدم به خودت میگی ابورا فگت اگاه کن عکسارو درنیاری ها (ادای منو در میاری)
وقتیم که سریال خواهر دوست داشتنی من از کانال فارسی وان پخش میشه میگه همشون گیه میکنن ماما قیافتم انقد خوشگل میکنی که میخوام بخورمت.
نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
اینم همون شاهکارهایی که قبلا گفتم نکاشی میکشی و میگی مامان گل کشیدم منم میگم آفرین پسرم بعد میگی ادونه ماشین بکشم و میکشی و منم دوباره میگم آفرین تو هم کلی واسه خودت فیس میکنی قربون پسمل پیکاسوام بشم در و دیوار خونه ام که گل بارون میکنی



نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
میدونی گل پسرم عاشق ته دیگی مخصوصا ته دیگ سیب زمینی و ته دیگ پلوپز اینجا از شدت ذوق مجال بقول خودت بریزم تو گشبادت سرتو کردی تو قابلمه .

نوشته شده توسط مامان صفورا در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت
میدونی گل پسری وقتی خیلی کوچلو بودی از چمن میترسیدی اگه میخواستم بذارمت تو چمن فوری دستاتو یه جوری میکردی یعنی بغل این عکس مالی وقتیه که اولین بار گذاشتمت رو چمن و تو شروع به گریه کردی

نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت
اینم روز سیزده بدر سال ۸۸ میاشد که شما مشغول پفیلا خوردن هستید.

تو این عکس م که خونه آقا جونت هستیم و شما عینک آقا جون رو رو سرتون زدین و ادای آدم بزرگارو در آوردین.

نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت
اینم روزی که پارسا با مامانش ااومدن خونمون و تو بردیش تو اتاقت بعد مارو صدا زدین و تو گفتی آیم شدیم پیدامون کن و اومدیم دیدیم دوتایی رفتین تو کمذ لباسات وقتی درو باز کردیم داد زدی پیداشذیم

نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت
روز 21 آبان 88 رفتیم کیدز کلاب اولش که خواب بودی بس که ظهرش با عمو مسعودت بازی کرده بودی تو ماشین خوابت برد اما وقتی رسیدیم بیدار شدی اما یه کم طول کشید تا یخت باز شه خلاصه اون روزم کلی حال کردی با آرین و ایلیا و فرگل و کارین و روهام به منم خوش گذشت چون خیالمون راحت بود اما شیطونی ها همه اسباب بازی هارو واسه خودت میخواستی چسبیده بودی به ماشین بنفشه ولشم نمیکردی اینم عکسش.



یه جا م که با آرین واساده بودین دکتر بازی میکردین آرین داشت پشتتو معاینه میکردو تنذ تنذ که میاومدی و میگفتی کیک بده.
نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت
ایتم که جدیدیآ یاد گرفتی میری میشینی لب شومینه میگی عکس بگیر

اینم یه ژست دیگه که بنده از تو اتاق اومدم بیرون دیدم از دیوار راست رفتی بالا و میگی عکس بگیر
نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت
اولین بار بود اینهمه حیوونو از نزدیک میدیدی کلی خوشت اومده بود اما وقتی رفتیم پیش شیره یه غرش وحشتناک کرد و تو نمیدونی چه جوری چسبیدی تو بغل بابایی. با قایق سواری هم که صفا کردی اینم عکسش



نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت
از اون صیح که پا میشی مشغول cd گذاشتنی بقول خودت آگا سیاه- شرکت نی نی( آوای تاتی) – سبزمین عجایب( سرزمین عجایب) – جنون جنگی( خروس جنگی) – سیمون( رنگین کمان) فیل ( عصر یخبندان)- ساسی ماکان( ساسی مانکن) وصد تا کارتن دیگه ماهم که دیگه هیچی tv تعطیل لازمه که یه tv بخریم. یا اینکه تشکای مبلا رو جمع میکنی و بپر بپر میکنی.
هر کدوم از cd هاتم که گیر میکنن بس که میذاریشون تو خیالت به داییت میگی که خراب شده که واست درستشون کنه آخه بیشتر این کارتونا رو اون واست گرفته و فکر میکنی اگه خراب شه اون باید درستش کنه .
نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 8:22 موضوع | لینک ثابت
شبا که یه موقع هایی بیدار میشی و آب میخوای از اون جایی که عاشق آب خنکی تو اوج خوابم میگی ماما آب سده ( سرده ) و جالبتر اینکه با چشمای یکم بسته و یکم باز میگی با دستش( دسته اش) وای که تو چقدربلا شدی!!!!!!!
نوشته شده توسط مامان صفورا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 8:18 موضوع | لینک ثابت
16 مهر 88 تو سرزمین عجایببه اتفاق مامانای گل دیگه دوستای خوبم یه تولد گروهی واسه بچه ها گرفتیم وای 15 16 تا بچه همسن دختر و پسر تو هم میلولیدن بازی میکردن و دعوا میکردن میرقصیدین . و کلی هم ویتامین پفک و چیپس به بدن میرسوندین.
چه روز خوبی بود اهورا و مامانش – مامان نگین با آرین کوچلو –مامان سالی با ایلیا – مامام مهشید با مهسان – مامان مهسا با کارین – مامان شیوا با کوروش – مامان نیکو با بارن – مامان سولی با مبین – مامان فرناز با آرتین – مامان فرنازی با فرگل – مامان لیلی با رادمان – ماما لیلا با بهراد – مامان آتسا با شقایق ( نمیدونم همهرو گفتم) و مامان صفورا با اهورای گلش
منم مثل نگین امیدوارم این دوستیها مامانا سالیان ادامه داشته باشه و در آینده نی نیهامون بتونن دوستای خوبی واسه هم باشن.



نوشته شده توسط مامان صفورا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت
پسری اول تو دفتر نقاشی و حالا که واسش تخته مغناطیسی خریدم توی اون بقول خودش نکاشی میکشه.
میگه ماما گل بکشم منم میگم آره پسرم و تو چند تا خط میکشی منم میگه وای چه گل قشنگی تو کلی فیس میکنی بعد میگی ماشین بابارو بکشم منم میگم آره و تو دوباره فیس میکنی خلاصه همینجور تو مثل پیکاسو نکاشی میکشی منم واست غش و ضعف میرم.
دیروزم که رفته بودی کل در و دوارو و گوشی تلفنو ناشی کرده بودی و من با هزار بدبختی پاکشون کردم میگم اهورا چرا اینکارو کردی میگی ای شیون بلا ( ادای منو درمیاره)
نوشته شده توسط مامان صفورا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
وقتیم این کلمات اشتباه رو تو حرفات میگی آدم میخواد تا صبح به این بلبل زبونی های شیرینت گوش بده.
گشباد ....... بشقاب میترسم ...... ترسید
پام ....... پاش بلوزم ...... بلوشتم
ریختم ..... خیرتم استخر ...... استخ
تخم مرغ ...... تمرغ پرتقال ...... پتا
غدا ...... گدا جوراب ...... جوبار
محمد رضا..... ممزو علیرضا...... عضضا
آقا جون آجون اکبر اکب
یخچال یکاچ انگور ننگو
سسره سسسیا لیوام ایوان
اهورا ابورا هنوز خنوز
حرف میزنم خف میزنم مرغابی مگانی
اسب ابس حلزون پلزون
پروانه پمبانه هویج هبیج
نوشته شده توسط مامان صفورا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت
الهی دورت بگردم وقتی شعر میخوونی میخوام بخورمت کلوچه مامان
تاب تاب عباسی خدا ندازی اگه بندازی برم سرسره.
ماما "مشکی" -------اهورا "قرمز"
اتل متل توتوله گاو حسن چچوله نشیر داره نه پستون شیرشو بردن هندستون یک زن کدی بستون اسمشو امگزی دور کلاش قمزی اچین واچین یه پا بچین
نوشته شده توسط مامان صفورا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت
وای که امسال تو چه دوقی داشتی واسه تولدت وقتی صبح تولدت چشمت به اینهمه زرق و برق و بادکنک افتاد چقدر کیفغ میکردی
امسالم مثل پارسال بود اما تو عاقل تر و خوش عکس تر . کادوهاتم که حسابی توپ بود اسب یا بقول خودت پچکوپچکو از طرف بابایی- لب تاب آوا و لباس (مامانی) – پارکینگ طبقاتی( عمو خسرو)- لباس و ماشین ( عمو کسری) –سوشرت( مامان بزرگ)- 50000 تومنی ( باباعلی) – شمشیر و کمان جومونگ ( دایی صابر) عمو مسعودتم که مثل همیشه بهترین کادوهارو واست میخره ایندفعه هم یه تفنگ بادی واست خریده بود که وقتی بزرگ شدی باهاش بری شکار آهو و کلی کادو دیگه که خاله جونت و مامان منیر وآقاجون و عمه وبقیه واست گرفته بودن و بعدا به دستت رسید .

نوشته شده توسط مامان صفورا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
مشهدم که من و تو از تهران رفتیم بدون بابایی آخه تیر ماه بود و اون بنده خدا تو اوج کار بود البته بابایت همیشه زیاد کار میکنه میدونی اون میخواد که ما هیچی کم نداشته باشیم میخواد همه کار واسه تو بکنه امیدوارم یه روز برسه که خستگی رو از تن بابات دربیاری و نشون بدی که بابات حق داشت اینهمه واست زحمت بکشه . منم عاشقشم و توم باید عاشقش باشی . خوب از مشهد بگم عمه و شوهر عمه ات ( عمو حسن) و علیرضا و محمدرضا پسرعمه های گلت م از کرمانشاه رفته بودن و اونجا تو مشهد منتظرمون بودم 3 روز با هم بودیم و تو چون خیلی پسرعمه هاتو دوس داری خیلی باهاشون حال میکردی . همه جا رفتیم حرم اما رضا-آرامگاه فردوسی – شهر بازی ملت – کوه سنگی و ...... و توام که خوشی نمیدونستی چیکار کنی خواب و خوراکت شده بود بازیگوشی.

اونجایی که ساکن بودیم تو حیاتش مرغابی داشت و تو همش دنبالشون میکردی و میگفتی مگانی مگانی



اینم یه عکس با پسرعمه هات
نوشته شده توسط مامان صفورا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت
دومین مسافرتت بود البته به استثنای کرمانشاه که زادگاه مامام و باباته و همیشه میریم..و قزوین که نزدیک بود.
خوب بود اما وقتی میرفتیم خرید پدر مارو درمیاوردی خداییش بابایی خیلی همراهی میکرد و بیشتر ترو میبرد و میچرخوند که من با خیال راحت خرید کنم ( بابای اهورا – همسر گلم خیلی مهربونی – دوست داریم)چه حالی کردی وقتی رفتیم ساحل و ولت کردیم تو ماسه ها چقدرذوق میکردی .


نوشته شده توسط مامان صفورا در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 23:40 موضوع | لینک ثابت
بابا اکبرت مدتی بود میگفت سرتو کچل کنیم و منم مخالفت میکردم هر چی میگفت بابا خوبه بذار یه هوایی به سرش بخوره من زیر بار نمیرفتم تا اینکه یه روز جمعه که تو پارکینگ جلسه بود گفت اهورا هم میبرم منم از خدا خواسته گفتم باشه بلکه به یه کاری برسم من دیدم این همسر گرامی مشکوک میزنه ها خلاصه رفتین .
ساعت۱ شد شما نیومدین ساعت ۵/۱ اومدین و تو رو کچل روبروم دیدم نمیدونستم چی بگم ماتم برده بود این بابایی بدجنس بلاخره کارخودشو کرد خلاصه حموم دادم تو همش به سرت دست میزدی می گفتی مو نیست. اما بعد چند روز فهمیدم بیخودی مخالف بودی چون هم راحت میخوابیدی چون خیلی عرق میکردی و شدیدا گرمایی هم اینکه حموم دادنت راحت بود آخه ماشاله موهات زیاد بود.

نوشته شده توسط مامان صفورا در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت
یه آخر هفته چهرشنبه تا جمعه عمو خسرو پسر عمه بابات دعوتمون کرد باغشون تو قزوین چه حالی میکردی تو سه چرخه بازی – چرخ وفلک - و...... اون موقع تازه ایستادنو یاد گرفته بودی و هنوز نمیتونستی خوب راه بری یه هاپوی ناز تو باغ بود وقتی میاومد عمو کسری میگفت هاپو اهورا رو نخوری و با گفتن ابن جمله تو غش میکردی اونم هی تکرار میکرد که تو بخندی . منو بابایی میمیریم واسه این ریسه رفتنات.
نوشته شده توسط مامان صفورا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 23:49 موضوع | لینک ثابت
الهی دورت بگردم وقتی یاد گرفتی سرپا واسی و من میذاشتمت تو روروک چه غشی واسه خودت میکردی .


نوشته شده توسط مامان صفورا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 23:46 موضوع | لینک ثابت
چه ذوقی داشتم واسه تولدت عزیز دلم چون میدونستم وقتی تو بیداری نمیذاری من هیچ کاری بکنم شب قبل تولدت با بابایی تزیینات جشن تولدت رو به دیوار زدیم متاسفانه عزیرم تو اینجا هیچکدوم از بچه های فامیل نیستن که دور و رت باشن همش آدم بزرگان عمو مسعودت و عمو کسری و عمو خسرو و زهره جون و اون یکی عمو مسعود ( پسر عمه بابایی) . اما هر کدوم از اینا اینقد دوست دارن که هر کدومشون به اندازه 10 تا بچه باهات بازی میکنن و خوشحالت میکنن اما فکر میکنم تولد احتمالا 3 سالگیت رو تو مهد بگیرم. که بیشتر بهت خوش بگذره . چه فیلیمی داشتیم موقع عکس انداختن یا انگشتت تو کیک بود یا میخواستی دست به شمع کیکت بزنی . کلاه جشن تولدم که نمیداشتی سرت بداریم یکی کلاه رو میگرفت و از بالا مینداخت رو سرت . یکی ام با یه حرکت گاز انبری ازت عکس میگرفت اما همشون عجیب غریب شدن و خنده دار .
اولش هم که رفتی تو جعبه کیکت نشستی.


نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت
بابایی هر روز که از سر کار میومد بهت میگفت اهورا کشتی بگیریم و توهم فوری دراز میکشیدی حالا هم که دیگه تو به اون میگی بیا کشتی . قربون کشتی گرفتنت بشم الهی هستی من.
بابات دوست داره پسرش مثل خودش ورزشکار بشه یعنی این آرزوی جفتمونه که موفقیت ثمره زندگیمونو تو همه مراحل زندگی تحصیل و ورزش و...ببنیم .
نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
شمال
اولین مسافرت گل پسر ما بود وای چقدر بهش خوش گدشت چه حالی میکرد وقتی بابایی مبردش تو آب پسرم عاشق آب بازیه.
شمال که بودیم رفتیم تله کابین نمک آبرود. چه روزی بود اون روز بابایی رفت آش رشته گرفت وقتی داشتیم میخوردیم سوییچ ماشین رو میز بود نمیدونم یهو چطور از چشم ما دور موند اهورا دستشو داز کرده بود واسه سویچ یهو باصورت خورد زمین وای تصور کنید من چه حالی شدم جرات نداشتم صورتشو نگاه کنم بابایی تو اینجور موقع ها خیلی خوب خودشو کنترل میکنه و سعی میکنه بهترین کارو انجام بده اما من متآسفانه نه. خلاصه چشمم که بصورت اهورا افتاد که صورتش از چند جا زخم شده و گریه میکرد نمیدونین چقد اشک ریختم آش که کوفتم شد نمک آبرود که از دماغم درآومد خلاصه طفلی بچم آروم شد اما هر لحظه که چششم به صورتش میافتاداشک و گریم شروع میشد و خودم و باباییرو مقصر میدونستم که حواسمون جمع نبوده توی این اوضاع احوال بابا اکبرم میگفت حالا که تو اینقدر ناراختی میخوای من یه سیگار بکشم حالت خوب شه( اون اصلا سیگارو این جور چیزا نیستا مثلا میخواست منوآروم کنه.)


نوشته شده توسط مامان صفورا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

درباره وبلاگ
روز 5شنبه مورخ 29/6/1386 ساعت 7:50 بامداد خدواند یه گل پسر ناز و مامانی به ما هدیه دادو روح تازه ای به زندگی ما بخشید.
پسرم مامان و بابا عاشقانه دوست دارند و میپرستند.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
خوابیدن اهورا در نوزادی
عید88
شمال اولین مسافرت
تولد 1 سالگی
درباره وبلاگ
اهورا و آقای پدر
ایستادن
اهورا در ویلای قزوین
اهورا کچل میشود
قشم
مشهدی اهورا
تولد گروهی در سرزمین عجایب
شعر خوندن
نقاشی کردن
خاطره جالب
باغ ارم
خاطره
ژست
کیدز کلاب
عکسای متفرقه
دوستان
ساینا
خلود پرنده کوچک خوشبختی
کوروش کبیر
ایلیا مرد کوچک
کارین خانم
بردیای مامان وبابا
آرین کوچلو
مهسان گل زندگی
صدای پای باران
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY