تبليغاتX
خاطرات اهورا
خاطرات اهورا
امید زندگی مامان و بابا
  


اهورا یعنی وجود مطلق و هستی بخش




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط مامان صفورا

 

لالالالا  خدا یارت

علی باشه نگهدارت

شبی رفتم به دریایی

 بدیدم من سه تا ماهی

یکی گوهر یکی جوهر

که پیغمبر دعا میکرد

 علی ذکر خدا میکرد

لالایت میکنم با دست پیری

که دسن ما در پیری بگیری

لالایت میکنم خوابت نمیاد

بزرگت میکنم یادت نمیاد

لالا گلم باشی

 همیشه همدمم باشی

لالالالا که لالات میکنم من

نا بر قد و بالات میکنم من

لالالالاکه لالاات بی بلا بود

نگهدار شب و روزت خدا بود

لالالالا گل پسته

بابات رفته کمر بسته

لالا گل سوسن

 بابت اومد چشمت روشن

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط مامان صفورا

 

پسرم آقا شدی ماشاله انگار همین دیروز بود که بدنیا اومدی چقدر زود بزرگ شدی حالا دیگه همش در حال بدو بدوایی.واسه مامانت کار میگنی تا من میخوام جارو بزنم فوری میای میگی منم کمکت کنم اون جارو شارژی قدیمه شده مال تو این جدیده هم مال من تا یه دره آشغال میرزه فوری میری میاریش قربونت برم دشتکشهای تو فر مامان هم که هی میری میاری می گی بذار سر به غذا بزنم عشقم از کجای شیرین کاری ها و شیرین زبونیهات بگم آخه دیروز روی زمین دراز کشیده بودی پردهای سالن یا بقول تو خال ( هال) رو جمع کرده بودم داشتی آسمونو نگاه میکردی یهو منو صدا زدی مامان بیا پیشم بعدم گفتی چرا آسمون دیگه برف ندارهمنم واست توضیح دادم که برف یا بارون همیشه نمیاد و بعضی وقتا میادماشاله هزار ماشاله همه فصلارو بلدی میدونی زمستون که نمیدونم چرا قبلتر بهش میگفتش زرافه برف داره – تابستون خورشید داره – بهار یا بقول تو بخار بارون داره  و پاخیز( پاییز ) برگ داره .

  یه روزم به بابایی زنگ زدی طبق معمول هر روزت که باید بهش زنگ بزنی یه حرفی زدی که بابا میخواست از پشت تلفن پر در بیاره و بیاد بغلت کنه و ببوستت منم از تو خونه که دیگه مردم از عشقت میدمنی چی گفتی گفتی بابا کجایی بیا خونه بیرون سرده سما میخوری ها.

اینقدر بزرگ شدی که یه موقعا هایی تو میشی مامان یا بابا و ما میشیم اهورا اونوقته که ماشینتو روشن میکنی و به من میگی پسرم چی میخوای واست بخرم منم میگم مثلا فلان چیز میگی باشه پسرم باشه فدات شم عین حرفای ما یا مثلا میگی تو که خیلی پسر خوبی هستی اگه یکم لا لا کنی میبرمت سبزمین عجایب دوست داری بری منم میگم آره میگی چی میخوای سوار شی مثلا میگم قطار میگی پاشه پسرم کاشپنتو و شلبارتو بپوش تا بریم الهی دورت بگردم. میدونی مادر میرم موسسه مادران امروز واسه اینکه با تو بهتر و بهتر رفتار کنم . اسمت رو هم نوشتم موسسه بادبادک میبرمت ببینم کدوم کلاسش واست جالبتره .ذلم میخواد از زندگیت لذت ببری از لحضه لحضش و واسه این ن از هیچی کوتاهی نمیکنم نه من نه بابای مهربونت که همه عشق اون واسه زندگی من و تو هستیم همه عشق و امید منم تو و بابای مهربونته راستی میدونی خدا منو خیلی دوست داشته که همه بابای مهربونت رو بهم داده و هم تو عزیز دلمو تو شدی نوگل باغ زندگی ما میدونی.

 گل باغ زندگیم دلم میخواد از هیچ علم و دانسته ای جا نمونم واسه به ثمر رسوندن تو دلم میخواد هرگز افسوس نخورم که چرا فلان کارو واست نکردم . دلم اینقدر بدونم و بخونم که تورو به بهترین نحو بزرگ کنم ای خدا کمکم کن.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط مامان صفورا

 
 
چطور بهتر زندگی کنم؟
 با كمی مكث جواب داد :

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

پرسیدم ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

زلال باش ..... ،‌ زلال باش .... ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست





نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط مامان صفورا

خوب هر کی زنگ میزنه یا من و بابا به جایی زنگ میزنیم اول شما باید صحبت کنی میگی ببینم کیه حالا مگه گوشی رو میدی خوب که حرف زدی تازه قطعم میکنی و میگی گط شد دیگه .

از بابا یاد گرفتی اینجوری حرف بزنی : سلام خوبی اوضاع احوال چه خبر آخرشم میگی کارینداری گبانت( قربانت) خدافظ( خدا حافظ) با اون زبون شیرین خوردنی ت .

روز ی هزار بار م که به بابا زنگ میزنی و میگی : سلام اکبر کجایی خوبی اوضاع احوال زود بیا خونه اکبر – نون بخر اکبر – شیر نی ( شیر چون با نی میخوری بهش میگی شیر نی ) بخر اکبر – پسته هم بخر اکبر کاری ندار گبانت خدافظ.

 

اینم بگم که به رژ لب میگی بپه و به گیر لباس میگی سنگی نمیدونم چطور این اسمارو کشف کردی ولی اینقدر با مزه میگی که دلم نمیخواد درستشو حالا حالاها یاد بگیری کوچکتر که بودی به خاله جون میگفتی حلزون وای که چقدر میخندیدیم . وقتی ام میخوای بگی نگاش کنم میگی اگادش کنم و چشاتو ریز میکنی اخم هم میکنی و نگاه میکنی مثلا میخوای نشون بدی که خیلی داری دقت میکنی .

هنوزم که دو و نیم سالته  ه   رو    خ   تلفظ میکنی مثلا

با هم ...........  با خم                    تنها ...............تنخا                الهام خانم .......... الخام خانم

عمو حسن...........عمو خسن               




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم دی 1388 توسط مامان صفورا

تعطیلات عاشورا تاسوعا رو رفتیم کرمانشاه . طبق معمول همه کلی واست دوق کردن و ه کی از راه میرسید کلی با تو حالو احوال میکرد بعد تازه یاد من و بابایی میافتادن . خاله جون واست لوازم دکتری خریده بود و شدی دکی اهورا. همه رو از دم معاینه میکردی مخصوصا آقا جونت و باباعلی رو بهتر از همه چون اونا واقعا با حوصل مینشستن تا تو معاینشون کنی تو هم میگفتی گوشتو بیار  چشمتو بیار دهنتو باز کن و وقتی گوشی رو میذاشتی رو سینشون میگفتی خوب حال سرفه کن بعدم میگفتی باید آمپول بزنم اما گییه نکنی ها یواش میزنم.

خونه باباعلی هم که طبق معمول با مهدی و علیرضا میرفتین توی کابینت نمیدونم چرا اینقدر عشق میکنی وقتی میرین میشینین تو کابینت آشپزخونه مامان بزرگ.

روز عاشورا هم با مامان منیر و خاله جون ودایی صابر رفتیم بیرون جالب این بود که شما شال و کلاه قرمز - جوراب قرمز - کفش قرمز خلاصه اینجوری میخواستی بری حتما زنجیرم بزنی. من یه شال و کلاه سبز وزرد داشتم مال بچگیهام که هر چند یکم بزرگ بود ولی بهر حال از قرمز بهتر بود خلاصه اونو پوشیدیم سرتو رفتیم تو تا حالا عزاداری ندیده بودی چون پارسال هم کوچیک بودی و ما هم تهران بودیم ونرفتیم بیرون آنچنان با تعجت نگاه میکردی و میخ دسته های سینه زنی و زنجیر زنی شده وبودی که حتی وقتی دایی بردت که تو جمعیت ازت عکس بگیره اصلا هیچ اعتراضی نکردی اخه اون روزم مثل همیشه میگفتی بگل بگلم کن .

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم دی 1388 توسط مامان صفورا

روزسه شنبه رفتیم خونه عمو خسرو بعد از نهار بردت پارک خیلی وقت بود چون هوا سرد بود پارک نرفته بودی هوا اون روز نسبتا خوب بود منم حسابی پوشوندمت و رفتی فکر کنم ۳ه ساعتی تو پارک بودی وقتی اومدی کلی خوشحال بودی دراز کشیدی مشغول پاپ کرن یا همون پفیلا خوردن شدی  دیدم داری چرت میزنی ۵ دقیقه نکشید خوابت برد.

فرداش هم که دوست مامان با دخترش یاسمین نهار اومدن خونمون وای شما دوتا چه آتیشی سوزوندین کلی هم با هم لج کردین نذاشتین ما دوتا که بعد از این همه مدت همدیگرو دیده بودیم دوکلوم با هم حرف بزنیم وای از دست شما وروجکا تو خونه انگار بمب ترکیده بود تو شیطون بلا هم که نمیذاشتی یاسمین با هیچ کدوم اسباب بازیهات بازی کنی تازه مثلا از قبل بهت گفته بودم خسیس بازی  درنیاریها.

 انقدر شیطونی کردین که اصلا یادمون رفت دوتا عکس بندازیم.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم دی 1388 توسط مامان صفورا

روز پنج شنبه حسابی حال کردی اول که ساعت ۱۱ با هم رفتیم بیرون کوچه گردی با سه چرخه ات رفتیم بعد هم ابمیوه و موز خوردیم وبرگشتیم خونه.

بعد از نهار یه حال اساسی بهت دادم همیشه که من میخواستم غذا درست کنم و اگه حبوبات داشت دلت میخواست با هاشون بازی کنی اما من نمیذاشتم اما اینبار یه زیر سفره بزرگ توی سالن پهن کردم و لپه و نخود لوبیا آوردم نمیدونی چشات چه برقی زد البته بدجنس اولش گند ردی و من مجبور شدم کلی اضافه کاری بکنم و اونایی که قاطی کرده بودی جدا کنم اما وقتی بهت گفتم دیگه قاطیشون نکن توهم  مثل جنتلمنل گوش کردی و خلاصه کلی با هم بازی کردیم و تو مشت میکردی و به من میگفتی دستتو بیار و میریختی رو دستای من. اینم عکساش.

بعدشم عصر که از خواب بیدار شدی گفتی ماما کاگذ بده گیچی کنم اوایل که قیچی واست خریده بودم بلد نبودی و همیشه من باید کمکت میکردم اما تازگیها یاد گرفتی و اون روز کلی کاغذ قیچی کردی و منو بابایی هم اومدیم  بازی صورتک درس کردیم کلاه درس کردیم و تو هم کلی کیف کردی وقتی داری کاغذ قیچی میکنی اونقدر متفکرانه این کارو انجام میدی یه اخم خوشگل میکنی قیافت اینقدر بامزه و خوردنی میشه .

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم دی 1388 توسط مامان صفورا
   کیش


۱۱ آذر ۸۸ رفتیم کیش  دو رزو شو که بیشتر لب ساحل بودیم و تو در حتال آب بازی و شن بازی وای که چه حالی میکردی انقدر اونجا بهت خوش گذشت و بازی گوشی میکردی که وقتی برمیگشتین هتل روی تخت از خستگی غش میکردی .

تو بازار ها هم واست ماشین کرایه میکردیم اما امان از وقتی مه خسته میشدی فقط بغل من یا کول بابایی البته این عادت همیشته شما اصلا عادت نداری ۲ قدم راه بری قربونت برم فورا میگی ماما خستم نمیتونم راه برم

رفتین جت اسکی و تو کنار ساحل موندی پیش دوست بابا و پسرشون که اسمش امیر حسین بود و تو همش بهش میگفتی دانیال.

عشق آسانسورم که داری و همش میخوای دکمه ها رو خودت بزنی . هر نی نی هم که گیر میاوردی میگفتی بیا عکس بندازیم .

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط مامان صفورا

توضیح نداره که ......

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط مامان صفورا

اینم یه نمونه از شیطونیهات وقتی من لباسارو میبرم رو طناب پهن کنم فوری بعدش میگی بشینم تو سبد منو بذار بالا بعد من یه نگاه بهت میکنم میگی ای شیطون بلا




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط مامان صفورا

این جا هم که داری ابس سواری میکنی و همش میگی پچکو پچکو.عاشق اسب سواری هستی فکر کنم بزرگ شی یه سوار کار حرفه ای بشی جالب اینه موقع اسب سواری منو بابایی هم میخوای سوار اسبت کنی و موقع غذا خوردن هم همیشه به فکر اسبت هستی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط مامان صفورا

وقتی یه جنذ روزی مجبور بودم ظهرا ببرمت مهدکودک میگفتی ماما نریم متوکر نی نیها لالا کردن.

وقتی هوس میکنی بری آلبوماتو نگاه کنی و کشوتو خالی کنی و بشینی توش میگی ماما کشورو باز کن میخوام آبونا رو اگاه کنم  بعدم به خودت میگی ابورا فگت اگاه کن عکسارو درنیاری ها (ادای منو در میاری)

وقتیم که سریال خواهر دوست داشتنی من از کانال فارسی وان پخش میشه میگه همشون گیه میکنن ماما قیافتم انقد خوشگل میکنی که میخوام بخورمت.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط مامان صفورا

اینم همون شاهکارهایی که قبلا گفتم نکاشی میکشی و میگی مامان گل کشیدم منم میگم آفرین پسرم بعد میگی ادونه ماشین بکشم و میکشی و منم دوباره میگم آفرین تو هم کلی واسه خودت فیس میکنی قربون پسمل پیکاسوام بشم در و دیوار خونه ام که گل بارون میکنی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط مامان صفورا

میدونی گل پسرم عاشق ته دیگی مخصوصا ته دیگ سیب زمینی و ته دیگ پلوپز اینجا از شدت ذوق مجال بقول خودت بریزم تو گشبادت سرتو کردی تو قابلمه .




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط مامان صفورا

میدونی گل پسری وقتی خیلی کوچلو بودی از چمن میترسیدی اگه میخواستم بذارمت تو چمن فوری دستاتو یه جوری میکردی یعنی بغل این عکس مالی وقتیه که اولین بار گذاشتمت رو چمن و تو شروع به گریه کردی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط مامان صفورا
   عید 88


اینم روز سیزده بدر سال ۸۸ میاشد که شما مشغول پفیلا خوردن هستید.

تو این عکس م که خونه آقا جونت هستیم و شما عینک آقا جون رو رو سرتون زدین و ادای آدم بزرگارو در آوردین.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا

 اینم روزی که پارسا با مامانش ااومدن خونمون و تو بردیش تو اتاقت بعد مارو صدا زدین و تو گفتی آیم شدیم پیدامون کن و اومدیم دیدیم دوتایی رفتین تو کمذ لباسات وقتی درو باز کردیم داد زدی پیداشذیم

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا

روز 21 آبان 88 رفتیم کیدز کلاب اولش که خواب بودی بس که ظهرش با عمو مسعودت بازی کرده بودی تو ماشین خوابت برد اما وقتی رسیدیم بیدار شدی اما یه کم طول کشید تا یخت باز شه خلاصه اون روزم کلی حال کردی با آرین و ایلیا و فرگل و کارین و روهام به منم خوش گذشت چون خیالمون راحت بود اما شیطونی ها همه اسباب بازی هارو واسه خودت میخواستی چسبیده بودی به ماشین بنفشه ولشم نمیکردی اینم عکسش.

 

 

 

یه جا م که با آرین واساده بودین دکتر بازی میکردین آرین داشت پشتتو معاینه میکردو تنذ تنذ که میاومدی و میگفتی کیک بده.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا
   ژست


ایتم که جدیدیآ یاد گرفتی میری میشینی لب شومینه میگی عکس بگیر

اینم یه ژست دیگه که بنده از تو اتاق اومدم بیرون دیدم از دیوار راست رفتی بالا و میگی عکس بگیر




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا

اولین بار بود اینهمه حیوونو از نزدیک میدیدی کلی خوشت اومده بود اما وقتی رفتیم پیش شیره یه غرش وحشتناک کرد و تو نمیدونی چه جوری چسبیدی تو بغل بابایی. با قایق سواری هم که صفا کردی اینم عکسش

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا
   خاطره


از اون صیح که پا میشی مشغول cd گذاشتنی بقول خودت آگا سیاه- شرکت نی نی( آوای تاتی) – سبزمین عجایب( سرزمین عجایب) – جنون جنگی( خروس جنگی) – سیمون( رنگین کمان) فیل ( عصر یخبندان)- ساسی ماکان( ساسی مانکن) وصد تا کارتن دیگه ماهم که دیگه هیچی tv تعطیل لازمه که یه tv بخریم. یا اینکه تشکای مبلا رو جمع میکنی و بپر بپر میکنی.

هر کدوم از cd هاتم که گیر میکنن بس که میذاریشون تو خیالت به داییت میگی که خراب شده که واست درستشون کنه آخه بیشتر این کارتونا رو اون واست گرفته و فکر میکنی اگه خراب شه اون باید درستش کنه .

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا

شبا که یه موقع هایی بیدار میشی و آب میخوای از اون جایی که عاشق آب خنکی تو اوج خوابم میگی ماما آب سده ( سرده ) و جالبتر اینکه با چشمای یکم بسته و یکم باز میگی با دستش( دسته اش) وای که تو چقدربلا شدی!!!!!!!

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مامان صفورا

16 مهر 88 تو سرزمین عجایببه اتفاق مامانای گل دیگه دوستای خوبم  یه تولد گروهی واسه بچه ها گرفتیم وای 15 16 تا بچه همسن دختر و پسر تو هم میلولیدن بازی میکردن و دعوا میکردن میرقصیدین . و کلی هم ویتامین پفک و چیپس به بدن میرسوندین.

چه  روز خوبی بود اهورا و مامانش – مامان نگین با آرین کوچلو –مامان سالی با ایلیا – مامام مهشید با مهسان – مامان مهسا با کارین – مامان شیوا با کوروش – مامان نیکو با بارن – مامان سولی با مبین – مامان فرناز با آرتین – مامان فرنازی با فرگل – مامان لیلی با رادمان – ماما لیلا با بهراد – مامان آتسا با شقایق ( نمیدونم همهرو گفتم) و مامان صفورا با اهورای گلش

منم مثل نگین امیدوارم این دوستیها مامانا سالیان ادامه داشته باشه و در آینده نی نیهامون بتونن دوستای خوبی واسه هم باشن.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط مامان صفورا

پسری اول تو دفتر نقاشی و حالا که واسش تخته مغناطیسی خریدم  توی اون بقول خودش نکاشی میکشه.

میگه ماما گل بکشم منم میگم آره پسرم و تو چند تا خط میکشی منم میگه وای چه گل قشنگی تو کلی فیس میکنی بعد میگی ماشین بابارو بکشم منم میگم آره و تو دوباره فیس میکنی خلاصه همینجور تو مثل پیکاسو نکاشی میکشی منم واست غش و ضعف میرم.

 دیروزم که رفته بودی کل در و دوارو و گوشی تلفنو ناشی کرده بودی و من با هزار بدبختی پاکشون کردم میگم اهورا چرا اینکارو کردی میگی ای شیون بلا ( ادای منو درمیاره)




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط مامان صفورا
  


وقتیم این کلمات اشتباه رو تو حرفات میگی آدم میخواد تا صبح به این بلبل زبونی های شیرینت گوش بده.

 

گشباد   .......        بشقاب                            میترسم   ......       ترسید

پام     .......           پاش                                بلوزم    ......       بلوشتم  

ریختم  .....           خیرتم                                 استخر     ......       استخ

تخم مرغ ......       تمرغ                                   پرتقال   ......          پتا

غدا ......               گدا                                  جوراب    ......            جوبار

محمد رضا.....        ممزو                                  علیرضا......              عضضا

آقا جون          آجون                                       اکبر              اکب

یخچال           یکاچ                                           انگور          ننگو

سسره             سسسیا                                        لیوام             ایوان

اهورا    ابورا                                                   هنوز        خنوز

حرف میزنم   خف میزنم                                    مرغابی     مگانی

اسب      ابس                                                   حلزون       پلزون

پروانه    پمبانه                                                 هویج           هبیج

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط مامان صفورا

الهی دورت بگردم وقتی شعر میخوونی میخوام بخورمت کلوچه مامان

تاب تاب عباسی  خدا ندازی   اگه بندازی      برم سرسره.

 

ماما "مشکی" -------اهورا "قرمز"

اتل متل          توتوله         گاو حسن         چچوله        نشیر داره         نه پستون        شیرشو بردن          هندستون         یک زن      کدی بستون       اسمشو       امگزی       دور کلاش           قمزی         اچین واچین        یه پا بچین




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط مامان صفورا

 وای که امسال تو چه دوقی داشتی واسه تولدت وقتی صبح تولدت چشمت به اینهمه زرق و برق و بادکنک افتاد چقدر کیفغ میکردی

امسالم مثل پارسال بود اما تو عاقل تر و خوش عکس تر . کادوهاتم که حسابی توپ بود اسب یا بقول خودت پچکوپچکو  از طرف بابایی- لب تاب آوا و لباس (مامانی) – پارکینگ طبقاتی( عمو خسرو)- لباس و ماشین ( عمو کسری) –سوشرت( مامان بزرگ)- 50000 تومنی ( باباعلی) – شمشیر و کمان جومونگ ( دایی صابر) عمو مسعودتم که مثل همیشه بهترین کادوهارو واست میخره ایندفعه هم یه تفنگ بادی واست خریده بود که وقتی بزرگ شدی باهاش بری شکار آهو و کلی کادو دیگه که خاله جونت و مامان منیر وآقاجون و عمه وبقیه واست گرفته بودن و بعدا به دستت رسید .




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط مامان صفورا

مشهدم که من و تو از تهران رفتیم بدون بابایی آخه تیر ماه بود و اون بنده خدا تو اوج کار بود البته بابایت همیشه زیاد کار میکنه میدونی اون میخواد که ما هیچی کم نداشته باشیم میخواد همه کار واسه تو بکنه امیدوارم یه روز برسه که خستگی رو از تن بابات دربیاری و نشون بدی که بابات حق داشت اینهمه واست زحمت بکشه . منم عاشقشم و توم باید عاشقش باشی . خوب از مشهد بگم عمه و شوهر عمه ات ( عمو حسن) و علیرضا و محمدرضا پسرعمه های گلت م از کرمانشاه رفته بودن و اونجا تو مشهد منتظرمون بودم 3 روز با هم بودیم و تو چون خیلی پسرعمه هاتو دوس داری خیلی باهاشون حال میکردی . همه جا رفتیم حرم اما رضا-آرامگاه فردوسی – شهر بازی ملت – کوه سنگی و ...... و توام که خوشی نمیدونستی چیکار کنی خواب و خوراکت شده بود بازیگوشی.

 

اونجایی که ساکن بودیم تو حیاتش مرغابی داشت و تو همش دنبالشون میکردی و میگفتی مگانی مگانی

 

اینم یه عکس با پسرعمه هات

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط مامان صفورا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin